سانا، دختر ۲۱ ساله یک مالک ثروتمند زمین در جنوب سوئد است. پدرش، بنگت، ثروت خود را از طریق اجاره دادن زمینهای وسیع ارثیاش به کشاورزان خانوادهای سختکوش به دست میآورد، که بسیاری از آنها در تأمین معیشت خود با مشکل مواجهاند. بنگت، با جدیت و سرسختی، بر کسانی که کمتر خوشبخت هستند تأثیر میگذارد، در حالی که سانا با ایده تبدیل شدن به وارث او دست و پنجه نرم میکند. وقتی او رابطهای با مارکوس، پسر بیپول یک کشاورز نزدیک برقرار میکند، پدرش یک اولتیماتوم صادر میکند — مارکوس را ترک کن یا ارث خود را از دست بده.