داستان دربارهٔ پدری است که پس از فهمیدن خیانت همسرش تصمیم میگیرد پسری دوازدهساله را به تنهایی بزرگ کند. برای افزایش شانس ترک فرزند در طلاق، به مسیر پدر نمونهوار شدن میپیوندد و به کمیته والدین کلاس میپیوندد. در آنجا با همکلاسی سابقش، سوتوا سورکِوا، برخورد میکند که در بیست سال تغییر زیادی کرده و از یک علاقهمند بینشاط به زنی با عزم و اعتماد به نفس تبدیل شده است که از ماماها انتقاد میکند و حتى مدیر مدرسه از او میترسد. تنها چیزی که تغییر نکرده است، نفرت او نسبت به شماشف، کسی که زندگی آرامی به او نمیداد. برای ماندن در کمیتهٔ والدین، باید با سورکوا و بقیهٔ مادران گفتگو و زبان مشترکی پیدا کند.