کای و گرِدا دوستانی بسیار نزدیک هستند که از دوران کودکی با هم بودهاند. با این حال روزی سرد و برفی، ملکهٔ برف ظاهر میشود، اقدام به ایجاد برف و باد میکند و برش کوچکی از آینه به قلب کای فرو میرود. کای گرِدا را با اشک از کنار خود میراند و ملکهٔ برف کایا را به قلمرو خود میبرد. بزرگترها سعی میکنند گرِدا را از دنبال کردن کای منصرف کنند و میگویند که او دیگر مرده است. اما گرِدا که برای یافتن کای مصمم است، سفر خود را آغاز میکند و با آزمایشها و دشواریهای فراوانی روبهرو میشود تا او را پیدا کند.