حومهٔ الجزائر، سال ۱۹۹۴. اناya هف ساله زندگی میکند و بیشتر بیخبر از تنشهای جنگ داخلی است که کشور را پاره میکند. تنها آرزوی او این است که پدرش، خبرنگار ماموریتدار، برای جشن مولود به موقع برگردد. اما واقعیت سخت هر روز به زندگی او نفوذ میکند و بیگناهی کودکیاش را تضعیف میکند.