گلوریا زن مطلقه هفتاد و هشتم ساله است که فرزندانش همه خانه را ترک کرده اند اما او تمایلی ندارد روزها و شب هایش را تنها بگذراند. مصمم است پی نمی تواند از میانسالی و تنهایی در کنار جمعیت مجردها فاصله بگیرد و به سرعت وارد درگیری با مهمانی های تنها با هدف لذت آنی می شود که به ناامیدی و خلایی پایدار منجر می شود. اما وقتی گلوریا با رودلفو، سرباز بازنشسته هفت سال بزرگ تر، آشنا می شود، آغاز به تصور امکان داشتن رابطه ای پایدار می کند