راجو، یک پسر بیپروا از یک روستا، پس از درگیری با پسر یک رهبر محلی به حیدرآباد فرار میکند. راجو شوقلا، یک دختر ثروتمند با قلبی خوب را از دست چند اراذل نجات میدهد. شوقلا راجو را به پدرش معرفی میکند و او را به عنوان راننده استخدام میکند. و به این ترتیب آشنایی آنها به عشق منجر میشود.