زمانی که یک سرباز جوان در حال جلوگیری از فروش خواهر کوچکش کائورو به زندگی فاحشهگری کشته میشود، فرمانده اش، فرمانده دائم یاگی، تلاش میکند وصیت آخر او را برای نجات خواهرش عملی کند. در یافتن کائورو در یک مهمانی که به عنوان ژیسا کار میکند و سپس او را از خودکشی نجات میدهد، کول میاگی به او اجازه میدهد با او زندگی کند. با گذر زمان، این دو با هم نزدیک میشوند، اما با وجود احساسات کائورو، کول میاگی قادر نیست عشق او را بازگرداند. شب حضور در جنگ، کول میاگی بالاخره احساساتش را نسبت به کائورو ابراز میکند، اما آیا آنها اکنون که یک شورش نظامی خیلی خونین در جریان است، می توانند زندگی آرامی با هم داشته باشند؟