در سال 1813، کاپیتان ژاک سن. آیو، یک هوسر در جنگهای ناپلئونی، اسیر شده و به یک اردوگاه زندانی در اسکاتلند فرستاده میشود. او یک ماجراجو است، بنابراین فرمانده زندان، سرهنگ فارکوار بولینگبروک چونیگ، از او میخواهد که درسهایی در ارتباط با زنان به او بدهد. هر دو مرد چشم به فلورای زیبا دارند که با عمهاش، خانم سوزان امیلی گیلکریست، که فردی غیرمتعارف و با سفرهای بسیار است، زندگی میکند. به طور تصادفی، نزدیک اردوگاه، پدربزرگ و برادر ژاک زندگی میکنند که ژاک معتقد است سالها پیش مردهاند. ژاک تصمیم میگیرد فرار کند، خویشاوندانش را پیدا کند و دست فلورا را به دست آورد؛ اما سرهنگ چونیگ و یک دشمن غیرمنتظره در مسیر او قرار دارند. آیا خانم گیلکریست میتواند همه چیز را به خوبی پیش ببرد؟