جیمی میبیند که دوستان مجردش یکی یکی ازدواج میکنند. او خیلی نگران نیست تا اینکه دوست دخترش، آن، دسته گل را در عروسی دوستش مارکو میگیرد. ناگهان، روزهای وحشیانهاش به شماره میافتد. او بالاخره تصمیم میگیرد از او خواستگاری کند، اما در این کار اشتباه میکند و خواستگاریاش را خراب میکند. آن که از خواستگاری ناامید شده، شهر را ترک میکند. بعد از رفتن او، جیمی متوجه میشود که وصیتنامه پدربزرگ مرحومش مشخص میکند که او هیچچیزی از ثروت چند میلیون دلاری نمیبرد مگر اینکه تا ساعت ۶:۰۵ بعدازظهر در روز سیامین سالگرد تولدش ازدواج کرده باشد: فردا! جیمی که نمیتواند آن را پیدا کند، شروع به مرور روابط گذشتهاش میکند تا همسری پیدا کند.