در یکی از دیدارهای سالانه پسر لایق و پرزرق و برقش ارِیک با باجی مدیر ثروتمند به ویروس کمدی، ژنراتور ایکس دارش میدهد و ارِیک یک خدمتکار سیاهپوست را به عنوان «اسباب بازی» میبیند اما به تدریج مرد孤 را به عنوان دوست میآموزد که داشتن یک دوست چگونه است و بودن همچنین به چه معناست